عیدفطر، پایان نامه ی عشق و ایثار
عید فطر یافتن توفیق طاعت و اطاعت است، جشنی است بر یافتن سعادت توبه و تهذیب نفس، سعادت تسبیحات ، و تراویح ها و ذکر های شبانه و توفیق بر کنترل دیو سرکش نفس، مراسمی است با شکوه برای اعطای پاین نامه ی قبولی در کلاس های عشق و ایثار و گذشت؛ ایثار و گذشتی که به قصد قربت به حضرت باری تعالی انجام شده و عید مهر قبولی خداوند است بر همه ی آن ها .......
جمع بودیم آن شب تاریک در یک جای دور
محفلی بد بی ریا و جمله دل ها پر زنور
مسجدی چون در و مروارید اندر کوه بزد
چون نگینی که شود با حلقه خود خوب جور
بود گرما بخش آن مجلس کتاب مثنوی
ماه هم در آسمان بنمود اعلام سرور
شربتی از جام عشقش سر کشیدیم جملگی
در حضور حضرتش گشتیم چون موسی به طور
آن یکی با لحن خود گشته است از جان بی خبر
جان چه باشد تا که جانان است ما را در حضور
ژنده پیل آن پیر عرفان چون در این جا شد مقیم
جاودان شد در حضور حضرت حی غفور
دور از این جمعیت نالان بدم
بال هایم تشنه ی پرواز آه
در گلویم بغض یک آواز آه...
حسن انصاری (امرو هیچستانی)
آن شب تاریک
شب است تاریکی و سکوت و مسجدی به ظاهر کم نور اما با نوری و آرامشی جاودانه ورای همه نورها . مسجد نور. جمعی از پیر و جوان ساکت و آرام نشسته اند هر کدام زیر لب ذکری دارند آری ذکری که دل ها را از جسم ها جدا می کند و می برد تا بالای بالا تا اوج آسمان ها. همینکه وقت فرا می رسد به پیروی از پیر طریقت همگی به نماز می ایستندو چون نماز و دعا ختم شدصدایی به گوش می رسدصدای لطیف که گویی مژده ی قبولی طاعات است. هر کس که از اصل دور مانده است این صدا با اوست. در این هنگام ندای مولانا به مدد بر می خیزد و این ناله را به شعر و غزل ترجمه می کند و ما را به گردش در باغی فرا می خواند گردش در باغی که بوی خوش ریاحینش دوای همه ی دردهاست لب ها از هم می شکفد جرعه ی می عشق به گلو رسیده است چشم ها به منظری خوش و ناپیدا متوجه می شوند. اما این دور قدح از گردش نمی ایستد تا کار باده بالا می گیردو سرها به جنبش می افتد جان ها به پرواز و دل ها به وجد و شوردر می آیند .اینک آن عالم بیدرد و رنج و آن بهشت مهر و شادمانی که در آرزو بود به دست آمده اشک شوق همچون باران بهاری بر گونه های خندان فرو می غلتد با شادمانی آنهمه ساغر صفا و آزادگی و نشاطی را که مولانا ، شیخ جام و مسجد نور و یاد و نام احمد مصطفی (ص) نثار جان ها می کند سر می کشند و بار منیت را که با خود خواهی و غم و آز و تشویش و بدبینی و کینه توزی بسته شده از دوش می اندازندو از بدی ها سبک و آزاد می شوند و این شور و نشاط جان مایه ی هفته ای تلاش و اندیشه قرار می گیرد تا شبی دیگر و هفته ای دیگر نوری دیگر در جوار مسجد نورانی نور........... ۱۲/۶/۸۷ پنج شنبه
دفتر چهارم
پس بد مطلق نباشد در جهان بد به نسبت باشد این را هم بدان
در زمانه هیچ زهر و قند نیست که یکی را پا دگر را بند نیست((به نام خدای هستی بخش))
هیچ معبودی به جز اللهُ نیســت هیـچ کس از سر او آگاه ُ نیست
جلوه اش در تور سینـا دیده شد روح او درجسم عیسی چیده شد
هر چه غیر اوست پشت سر بنه رو مصفــّـا کن دلت چــون آینه
زنده است با نام او هم زنــدگی بنـدِ گِل کی گشت، بند بنــدگی

در گذشته من از دوست خود
روي بر مي تافتم
اگر كيش وي را
همسان مذهب خويش نمي يافتم
ليكن امروز قلب من پذيراي هر نقش ،شده است:
چراگاه آهوان ، صومعه ي راهبان
بتكده ، كعبه
الواح تورات ، مصحف قرآن
من ، به دين عشق سر سپرده ام
و به هر سوي كه كاروان هاي آن
رهسپار شود
راه خواهم جست
آري عشق – هموارگرٍ همه ي ناهمواري ها – دين و ايمان من است.
ما از خداي گم شده ايم ، او به جستجوست
ما از خداي گم شده ايم ، او به جستجوست
چون ما نيازمند و گرفتار آرزوست
در تمالم کتب دوره ی اسلامی خواه متون اخلاقی و خواه دینی و علمی رسم براین است که آغاز کلام را با تحمیدیه و ستایش ذات احدیت شروع و سپس به نعت آخرین فرستاده ی و منقبت اصحاب و یارانش آراسته می گردانند .این سخنان همواره زیباترین کلامی است که یک نویسنده می تواند خلق کند گویا تلاش بر این بوده است که اوج هنر خویش را به کار گیرد تا کلامی زیبا بیافریند که در شأن آن بزرگان باشد. زیباترین این سخنان رامی توان در نوشته های سعدی شیخ اجل جستجو کرد .
تا باد چنین بادا رضا غوریانی
بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را از آن پيغامبر خوبان پیام اورد مستان را
درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی ز پنهان خانه ی غیبی پیام آورد مستان را
اینک آغاز بهار است و آغاز همه ی دوباره بودن ها آغاز عاشقی و دلدادگی .
هوالحكيم
فرض كنيد كسي از شما بپرسد به دنبال چه هستيد يا سر منزل مقصود كجاست؟ چه جوابي خواهيد داد ؟
ره از اغيار خالي كن چو عزم كوي ما داري نظر بر غير ما مفكن چو قصد روي مـــــا داري
به ذوق از لا به بالا رو كه تا لالای ما گـردي صدف كن گوهر خود را اگر لؤلؤي مــــا داری
كسي ديگر چوهوئي را مسلبم نيست الاهـو بگو يا هو و يا من هو اگر هو هوي مـــــا داري
من آن شمعم كه در مجلس مرا پروانه بسيارند بسوزان خويش را چون او اگرخود بوي ما داري
ز معشوقان هرجايي تو را چون كار بگشـايد حرامت باد اگر رغبت به غير ســوي مـــا داری
حجاب از پيش ره بر گير و دلبر در كنار آور كه سيلت را يقين كردم كه رو با روي مــا داري
مسلم آن زمان باشد تو را لاف ســر افرازي كه در ميدان جانبازان سرت را گوي مـــا داري
درون باطن خود را به نور ما منــور كـــن اگر چه ظاهر خود را به جست و جوي مـا داری
زتير غمزه ات مستم كه از جانم گذر كرد او كمان شمس دين بيني چو توبازوي مــــا داري